{اشاره}

Wednesday, December 26, 2007

از یادداشت های تنهایی
آیا سرا انجام این رُخ داد؟ احساس می کنم که از بندی رسته ام... ئ


Wednesday, December 12, 2007

از یادداشتهای تنهایی...ئ
نمی دانم که خود راهم را یافته ام و یا این نور پاییزی است که راه را بر من می گشاید، یعنی راه به خویش را. ئ ئ

Monday, October 29, 2007

از یادداشتهای تنهایی.... ئ
به درختها فکر می کنم که چه ساده می گذرند و می گذارند که شکوه فصل ها بر آنان بگذرد..... ئ

Friday, September 28, 2007

بهتر آن است که این دنیای شلوغ، پرمخاطره و زیبا را در صلح و صفا با هم تقسیم کنیم ... ئ ئ

*********************

این روزها حزب کار انگلیس کنفرانس سالانه اش را برگزار می کند. به غیر از گردن براون، سخنران کلیدی دیگر میللیبند بود. بعد از بر کنار شدن تونی بلر، این یکی از آشکار ترین انتقادات نسبت به سیاست خارجی بلر و بویژه جنگ عراق بود که از جانب یکی از دولتمردان بیان می شد. ئئ
در این سخنرانی مهم، در واقع دبیر جوان کابینه حدود و صغور سیاست خارجی انگلیس ، بویژه در رابطه با خاور میانه را با کلمات صلح آمیز تصویر می کند. ئ
این سخنرانی نشان می دهد که این فعال کابینه بر خلاف مسیر تاکنونی جریان سیاست خارجی در خاور میانه و نزدیک حرکت می کند. ر

میلیبند از فعالین موج دوم حزب "کار نو" در سیاست خارجی است و چندین و چند بار در سخنرانیش این را صراحتاً بیان کرد که باید از سیاست های خارجی بلر دیگر فاصله گرفت و به جلو حرکت کرد. می گوید: ئ
من مسئولیت بسیاری احساس می کنم وقتی که مسئله سیاست خارجی ما مطرح میشود. با در نظر گرفتن همه موفقیت و شکست های طی ده سال اخیر در دولت، باید درسهای درست آن را آموخت و سپس به مسائل تازه پرداخت. ئ
هم چنین می گوید: ئ
ده سال نتیجه "نیت خیر" برای اشاعه ارزشهای غربی آزادی و دموکراسی در ارسال آن به کشور های مسلمان ثمرش این شد که به ما به چشم زور گو و قلدر نگاه می کنند. نتیجه اینکه نیت خیر تنها شرط نیست. ئ

در ادامه همین صحبت اضافه می کند: ئ
در سفرم به پاکستان با تعداد بیشماری از افراد تحصیلکرده ، روشنفکر و بلیغ مسلمان صحبت کردم. به من

می گفتند که میلیون ها مسلمان در سراسر دنیا اصلا فکر نمی کنند که ما به آنها یاری می رسانیم،بلکه فکر می کنند که به آنها زور می گوییم. فکر می کنم که وقت آن فرا رسیده که بایستیم و به این حرفها فکر کنیم. ئ
در انتقاد به سیاست زورمدارانه و روشهای نظامی می گوید: ئ
چه کسی معتقد است که ده سال دیگر ایران نمی تواند یک کشور دموکراتیک باشد و با ایالات متحده و جوامع بین المللی علیه تروریسم جهانی مبارزه کند؟
من به شما می گویم، چه کسی. همان کسی که معتقد است، نسل ما به سیاست اهمیت نمی دهد. ئ
نسل من شاهد نیروی پیشرفت بوده است. ما شنیدیم که رئیس جمهور آلمان شرقی می گفت که دیوار برلین صد سال دیگرنیز بر پا خواهد بود. یک ماه بعد جوانان هم نسل ما دیوار را خراب کردند. نسل ما نسل خوشبینی است و این نه از آن روست که جوانیم، بلکه به خاطر تجارب ما است. ئ

سخنرانی وی با این پیام تمام شد که: ئ
" بهتر آن است که این دنیای شلوغ، پرمخاطره و زیبا را در صلح و صفا با هم داشته باشیم "


متن کامل سخنرانی به انگلیسی

Tuesday, July 10, 2007

نوشته زیر مقاله ای است که دو سه سال پیش از حنیف کُریشی به فارسی برگرداندم. کُریشی، یکی از نویسندگان برجسته امروز بریتانیا است. این مقاله که به نوعی خاطره نویسی نیز هست، به دغدغه های درونی یک نویسنده در رویارویی با امر نوشتن می پردازد. ئ
"موهبت"
تأملی بر نوشتن

ئ "...و خواه این رحمتی بود شگفت، ندایی از غیب و یا موهبتی" ئ

پدرم می خواست نویسنده شود. به خاطر ندارم لحظه ای که این را نخواسته باشد. کم بودند روز هایی که صبح زود ساعت شش بیدار نشده و آراسته به یکی از آن پیراهن های رنگی ، دکمه سردست و سنجاق کراوات ، پشت میزننشیند و ننویسد. سپس سامسونتش را دست می گرفت و به خیل کارمندان راهی کار می پیوست. نوشتن یک جور وسواس شده بود و مثل هر وسواسی هرگز به ارضاء خاطر نمی انجامید. شغلش یک کار ملال آور و یکنواخت دولتی بود و تنها نوشتن چشم اندازی به زندگی اش می داد. به نقل خودش: به زندگیش معنی و" سمت و سو" می داد. همچنین نوشتن "راهی به سوی خانه" بود، چرا که او غالبا در باره هند کشوری که در جوانی آن را ترک کرده بود می نوشت. اگر چه دو کتاب هم برای جوانان در باره تاریخ هند و پا کستان چاپ کرده بود, اما دوستانش نوشتن او را یک کار مسخره می دیدند. در واقع برای خود او هم که دلش می خواست اسمش را روی جلد کتاب ببیند، اینها نوشته های جدی نبودند. دوست داشت داستان بنویسد. ئ

در اتاق خوابشان, پشت میزی که یکی از همسایه ها برایش ساخته بود می نشست و می نوشت. یکی پس از دیگری. دوباره و دو باره. بعد تایپشان می کرد و با کاغذ کپی از آنها نسخه بر میداشت. گاهی پشت درد می گرفت. آنوقت می نشست روی زمین, به کمد تکیه میداد ودوباره می نوشت. خوش یا ناخوش, به هر وضع و حالی بود,هر روز اول صدای زنگ ساعتش بلند می شد و بعد هم صدای ماشین تایپ که مثل پتک روی آن می کوبید. چنان سر و صدایی راه می انداخت که انگار میدان مشق است. تعطیل آخر هفته, مخصوصا یکشنبه عصر به نوشتن تخصص داشت. دلش می خواست هر شب بنویسد, اما حدود ساعت نُه که میشد، روی مبل چرت میزد و مادرم روانه رختخوابش می کرد. ئ

به یک معنی میشود گفت سماجت او پاسخ داد. وقتی به شصت سالگی رسید حدود پنج شش رمان , چند داستان کوتاه و چند نمایش رادیویی داشت. این خود برای برخی نویسنده ها کلی کاراست. ئ اما بیشتر اوقات دلگیر بود, حالا یا از اینکه داستان را نمی توانست بپروراند یا باید نوشتن را رها می کرد و راهی کار می شد و یا وقتی خسته بود و نمی توانست فکر کند. اما بدتر از همه زمانی بود که ناشرین عذرش را می خواستند و در واقع هیچ کدام از داستانهایش هم هرگز چاپ نشد. او غصه می خورد و ماهم همه با او. اما حتی یک نامه خشک و خالی هم از طرف ناشرین سر حالش می آورد. حالا این اراده بود یا حماقت, این دیگر قضاوت شماست. نهایتا چیزی که دلش می خواست این بود که یکی پیدا شود به او بگوید: " داستانت عالی است, تکان دهنده است. تو نویسنده فوق العاده ای هستی..." دوست داشت به عنوان یک نویسنده تحویلش بگیرند و به او احترام بگذارند همانطور که او این احترام را برای نویسندگان قائل بود. ئ یک شب در پاریس با یکی از عموهایم به رستورانی رفتیم. او یکی از محبوب ترین عموهایم بود. به دو چیز شهرت داشت: خوش گذرانی و بد خلقی. چند تا گیلاس که نوشید یم, به او اعتراف کردم که می خواهم نویسنده شوم. آمدم پاریس که بنویسم و راه و رسم نوشتن رایاد بگیرم. او هم در پاسخ یک روضه مفصل برایم خواند که:" خیال میکنی کی هستی, بالزاک؟ تو نمی فهمی, پدرت هم بدتر از خودت که تشویقت می کنه..." خوشبختانه, من به اندازه کافی از خودم مطمئن بودم که دلسرد نشوم, اما واقعا از صبر و حوصله پدرم با این خانواده انگشت به دهان ماندم. همه باید سر جای خود می ماسیدند. رویایی در سر داشتن مفهومی نداشت. ئ

شاید اقوام و آشنایان پدرم به این علت علاقه او را عجیب می دیدند که چون آسیایی های بریتانیا اصلا خودشان را به مشقت کارهای هنری که نان و آبی نداشت نمی انداختند. به اینجا آمده بودند تا زندگی را که در مملکتشان ممکن نبود عملی سازند. در آن موقع, دهه شصت, هر چه از هند در تلویزیون می دیدیم, همه چهره فقر و گرسنگی و بد بختی بود و بر عکس, در بریتانیا (جنوب بریتانیا), آنها که جنگ و مکافات دهه پنجاه را پشت سر گذاشته بودند, شروع کرده بودند به مال اندوزی و خریدن جنس ؛ یخچال, ماشین, تلویزیون, ماشین رختشویی... ئ

برای مهاجران و خانواده هاشان آشفتگی و غربت شرط بودنشان شده بود. به دنبال یک زندگی نو و امکانات بهتر مالی بودند. امابا کنده شدن از یک دنیا و پرتاب به دنیایی دیگر به خاطر حفظ انسجام باید سنتها, آداب و ایده های خود را نگاه می داشتند. زندگی در خاکی که آن را ترک کرده بودند ادامه می یافت اما زندگی یک قوم مهاجر و پراکنده در حال تعلیق می ماند. انگار خود امر جا بجا شدن همه چیز را مختل می کند. بنابراین, فرهنگ و هنر مختص از ما بهتران و ثروتمندان بود و آنانی که به لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتند و این عین خامی کسی بود اگر فکر می کرد که می تواند مثلا نویسنده شود. تنها تعداد انگشت شماری از دوستان پدرم می توانستند بخوانند و بنویسند و بقیه همه بی سواد. بسیاریشان تازه وارد بودند و در سفارت با او کار می کردند. عصر ها هم در یک مغازه, رستوران یا پمپ بنزینی کار دومی می گرفتند و برای خانواده اشان پول می فرستادند. پدرم همیشه داستانها داشت از والدین و اقوام جوراجوری که در هند نشسته بودند و فکر می کردند که کمک خرجشان در انگلیس در ناز و نعمت غلت می زند. دیگر از سرما و باران و غربت و دلتنگی چیزی نمی دانستند. گاهی در هند همگی با هم جمع می شدند و پولی روی هم می گذاشتند و یکی را روانه انگلیس می کردند با این تعهد که برایشان پول بفرستد و یک روز هم همه آنها را پیش خود ببرد. برای تحقق این برنامه ها او می بایست ابتدا یک خانه می خرید و بعد از مدتی یک خانه دیگر, بعد یک مغازه و اگر کارخانه که دیگر چه بهتر. ئ بین جماعتی که با خانواده اشان ساکن بریتانیا بودند, تحصیل امری حیاتی بود. تحصیل و پول, شاخص اساسی رشد در کشور جدید بود و من هنوز سر در نمی آورم که چرا اینها یک نفس از ماشین هاشان حرف می زدند. ئ ما هم مجبور شدیم که بالاخره یک ماشین بخریم. البته همیشه بیرون خانه پارک شده بود و خاک می خورد و تنها من و خواهرم در آن بازی می کردیم. پدرم شش بار امتحان داد و رد شد. آخر به این نتیجه رسید که ممتحن مغرض بوده و به کمیته رسیدگی به نژاد پرستی شکایت نوشت. دفعه بعد قبول شد و بعد هم همه ما را به تصادف داد. ئ نوشتن تنها چیزی بود که پدرم هم دوست داشت و هم در آن توانا بود. اگرچه در آشپزی هم خوب بود و ورزش هم می کرد و در مصاحبت و رفیق نوازی نیز حرف نداشت. مهم تر از همه, پدربودن را دوست داشت. خود فرزند یک دکتر بود و صاحب یازده خواهر و برادر وهرگز آن توجهی را که دلش می خواست دریافت نکرده بود. بر این باور بود که اگر زندگی اش سمت و سویی نگرفت همه بخاطر عدم راهنمایی بوده است. در نتیجه می دانست پدر بودن یعنی چه و هیچ تردیدی در آن نداشت. در حیاط با هم کریکت بازی می کردیم , سینما می رفتیم – بیشتر فیلم های جنگی مثل قلعه عقابها - و گاهی مسابقه های ورزشی را پای تلویزیون نگاه میکردیم و حرف می زدیم. ئ

هر شنبه به کتابخانه می رفت و من را هم یدک می کشید. هر کنار و گوشه خانه در توالت, کنار رختخواب در اتاق نشیمن کنار مبل یک دفتر یادداشت نصب کرده بود تا هر وقت میخواهد بتواند بنویسد. دفترچه ها را هم خودش با هر چیزی که گیر می آورد درست می کرد, مثل کاغذ اعلانات, نامه های بانک, پاکت پست و از این قبیل. بعد هم یک تکه مقوا می گذاشت زیرشان و با یک گیره بزرگ به هم وصلشان می کرد. بالای هر کدام هم معمولا یک جمله پر طمطراق می نوشت مثل: «همه رمز موفقیت در این است که... ئ

راه اصلی این است که... ئ

یک فرد می بایست ... ئ

و این است راه و رسم زندگی: تفکر و نگارش...» ئ


گاهی مشتش را کف دست می کوبید و می گفت: « آدم باید بجنگد» ئ

دوره طولانی از جوانی من با انواع بیماری های دردناک و سخت پدرم گذشت ؛ اما حتی در بیمارستان هم کتابچه اش از او جدا نشد . تا دم مرگ هم با همان سبک شیرین و پر مبالغه از آخرین داستانی که در سر داشت حرف می زد: در آخرین داستانم نشان می دهم که یک مرد چه حسی دارد هنگامی که..." ئ "

مادرم به حق معتقد بود که پدرم می بایست به کارهای دیگری مشغول می شدبه جای آنکه تمام اوقات استراحتش را در یک اتاق بگذراند. عمر می چکید و او به جایی نمی رسید. آیا واقعا مجبور بود یک نویسنده نا موفق شود تا اینکه کار دیگری بکند با نتیجه بهتر؟ شاید می توانستند با مادرم مشترکا کاری انجام دهند. مشکل اینجا بود که هیچ چیزی تغییر نمی کرد. یک تکدر مدام در کنار کاری مضاف برای هر کسی جانفرسا است و این فضایی بود که ما در آن زندگی می کردیم. مادرم فکر می کرد تمام این بیماری های جور اجور نتیجه امید واهی به یک ناممکن بود و چیزی بود که پدرم اصلا دوست نداشت بشنود. معتقد بود مادرم این شوق او را درک نمی کند. دلش می خواست مردم حال او را بفهمند. حرفی داشت که بگوید و در پی پاسخ آن بود. توجه می خواست. بر این باور بود که ناشرین میان او و خوانندگان منتظرش سدی ایجاد کرده اند. ئ

بسیار مصاحب خوبی بود؛ خوش مشرب, خوش صحبت, با علاقه و فضول و اهل غیبت و خلاصه همه جور. ئ متصل در هر چیزی دنبال داستان می گشت و با هم دیگر گره های داستان را باز می کردیم. اخیرا باز یکی از داستانهایش را پیدا کردم. از یک خدمتکار هندی میگوید که در مدرس برای یک زوج انگلیسی کار می کند. در همان اوائل داستان برملا میشود که او با خانم خانه رابطه دارد و نزدیک به اواخر داستان معلوم می شود که نه تنها با خانم, بلکه با آقای خانه نیز سر و سرّی دارد. با اینکه از داستان دو- جنس گرایی او که پر محتوا نیز بود بسیار تعجب کردم, اما باید بگویم که همیشه این حس قوی او را در آفرینش طنز, بست و ارتباط, شباهت دادن و چرخاندن مسائل می دیدم. ئ

آدم ها را دوست داشت؛ با همسایه ها در کنار باغچه شان یا در حال شستن ماشین یا با مردم دیگر در ایستگاه قطار به صحبت می ایستاد. اول لقبی برایشان می گذاشت و بعد شروع میکرد به حدس و گمان هایش در باره زندگی آنها تا جایی که دیگر من سر نخ را حسابی گم می کردم که این حرفهایی است که او شنیده یا اینکه خیال می کند که شنیده است. مثلا اینطور شروع میکرد: « فرض کنیم یک روز اون آقا که اون گوشه ایستاده....» و بعد دیگر هیچ کس جلودارش نبود. موپاسان می گوید: ئ« آدم هرگز در حضور نویسنده ها احساس راحتی نمی کند, چون هیچ معلوم نیست, می بینی ناگهان در یکی از ورق های کتابش, لختت را دراز می کند توی رختخواب.» ئ

این پدرم را سرگرم می کرد و مرا متحیر و مثل یک طور جادو و شعبده بود که چگونه تجربه شکل داستان به خود می گیرد و اینکه در دل یکنواختی و ملال یک روز عادی چه نماد آفرینی ها و حتی زیبایی نهفته است. ساخت و پرداخت و باز گفتن داستانها, این دشوارترین داد و ستد انسانی, ما را به هم نزدیک می کرد. در آن نوعی لذت, تاثر و تفریح بود. نمیدانم این تجزیه و تحلیل ها او را با زندگی بیشتر در گیر می کرد یا با آن فاصله می انداخت و یا هر دو, اما می دانست در همان حومه شهر که همه هنرشان در «لاپوشانی وتظاهر» بود, چقدر موضوع برای نویسنده فراوان بود.آرزو هایی واهی بود یابه قول جان شیور شاید پدرم بعد از یک سن معینی دیگرنتوانست رشد کند, اما به ایده نوشتن وفادار ماند. نوشتن مذهب و برهان زندگیش بود. خدایی بود که نمی توانست از او روی برگرداند. خدایی که نباید او را براند. کار او یک سر سپردگی طولانی می طلبید و تعهدی بود بزرگ و مثل زندگی در حومه شهر «یک تاخیر طولانی » .فکر می کرد، یک روز در آینده ای نا معلوم کار او هم بالاخره چاپ می شد و او هم نویسنده ای بنام می شد و همه چیز تغییر می کرد. اما تا آن روز موعود، همه چیز بر جای خود باقی بود و او هم در جا می زد. ظ

غالبا از نویسندگان می پرسند (و شاید خودآنها نیز از خود) که چه خواهد شد اگر نتوانند آثارشان را به چاپ برسانند. به گمانم, بیشترآنان به این پاسخ مایلند که: با تمام قوا خواهند نوشت, حتی اگر بدون خواننده. ئ گیرم که این حس ارضاء, حقیقت داشته باشد اما آدمیزاد دوست دارد که نهایتا داد و ستدی با دیگران داشته باشد حتی اگر با یک ناشناس و تا موقعی که یک نویسنده به چاپ نرسد, امر پیشرفت به کندی پیش خواهد رفت. آدم احساس میکند هیچ دستاوردی نداشته و بدون خواننده کارش دایره ای است نا تمام و یا نامه ایست که هیچ گاه به صاحبش نخواهد رسید. شاید بدون این تمامیت, نویسنده محکوم است که دائم خود را تکرار کند, مثل واگویه های مکرری که با خودمان داریم و هرگز کسی را در آن سهیم نمی کنیم. ئ

مع الوصف, پدرم از نوشتن باز نایستاد. مثل شهرزاد, زندگی اش با داستان گره خورده بود. ئ

حال این داستان ها از کجا می آیند و چه چیزی در آنجاست که منتظر نگاشته شدن است؟ از کجا تجربه و مواد داستان را باید فراهم کرد و در کجا آغازشان؟ مهمتر آنکه چرا نویسنده کرارا با این پرسشها روبرو است؟ البته غرضم این نیست که باید رفت و تجربه را خرید (شاید هم خریدنی است؟). تجربه چیزی است بیرون از ما که باید گرد آورد و یا در حقیقت آن را باز شناخت. تجربه چیزی است که پیش آمده , مانند عشق و نفرت که در هر کجا می تواند عارض شود؛ خانه ای, اتاق خوابی, آشپزخانه ای , در هر لحظه ای که آدمها با همند و یا جدا. وقتی عاشق همند اما مثلا ا ز گوش معشوقشان چندان خوششان نمی آید. ئ

داستانها نیز به همین ترتیب, در همه جا هستند و از ساده ترین چیز ها می شود آنها را پرداخت. در واقع همان ساده ترین چیز ها بهترینند, به قول پدرم, اگر که بتوانندحقیقی و مشخص باشند. اگر این مصالح منتخب آنقدر منعطف باشند که بتوان آنها را کوبید و شکل داد. می گویم منتخب, اما در حقیقت اگر نویسنده گوش به زنگ و هشیار باشد , داستان هایی که بیان گر اندیشه های در لحظه او باشند, خود به خود در برابرش نقش می ببند ند. اگر چه گرایش هر نویسنده ای معمولا به سوی گروه خاصی از ایده ها و آدمها معطوف می شود و تا داستانی نوشته و کامل نشده, نمی توان به روشنی فهمید که چرا مثلا به این موضوع جلب شده است تا چیز دیگر. ئ حس و شهودی وجود دارد. یک دل آگاهی. نویسنده دقیقا نمی داند چه را خواهد نوشت و تنها می تواند حدس بزند که نکته ای مفید در دل حادثه ای نهفته است, که شرح واقعه ای چیزی به همراه دارد؛چیزی سودمند که چندان هم معلوم نیست چیست و تنها با شروع داستان می شود به آن پی برد. چیزی که با آن ایده اولیه دیگر فاصله گرفته است و شاید به کلی با آن فرق کند. در واقع آدم به نوعی گیر می افتد. اما این ناشناخته ها و کلنجار با آنها بی فایده نیست, اگر چه در نگاه اول چندان جذاب نمی نمایند. ئ استاد بزرگ چخوف, ژرف ترین, خارق العاده ترین و پرشورترین اتفاق ها را در همین روزمرگی و پیش پا افتادگی ها کشف می کند. مشاهده و تفسیر این یک نواختی ها با تجربه عمومی همگان, با فرزند بودن, پدر و مادر و یا همسر و معشوق کسی شدن پیوند دارد.البته اهمیت لحظات زندگی بیشتر در نگاه خود ماست و می تواند در نگاه دیگران چیزی رنگ باخته و بی اهمیت باشد. اما هنر یعنی به نمایش گذاشتن همین لحظات و بیشتر از آن, توضیح اینکه چرا پوچ و یاوه جلوه می کنند. تولستوی پیرخود را ملزم می دید که تمام مسائل حیات را گره گشایی کند, اما چخوف بر آن بود تا این مسائل را به نوعی بی پاسخ بگذارد, حد اقل به مثابه یک هنر مند. یقینا هر کسی به عنوان فرد میتواند کار بُر و اهل عمل باشد, همانطور که چخوف بود, اما بهتر است که هنرمند شکاک ( اسکپتیک) باشد تامربی و وکیل و وصی دیگران بودن که می خواهند مسائل را روشن کنند اما به جای آن همه چیز را سرپوش می گذارند. کما اینکه این برخوردی است که شاید بیشتر سیاستمداران و یا روحانیون به دنیا دارند که چندان هم جالب نیست و به جای پرداختن به پیچیدگی های شگفت دنیا, می خواهند همه چیز را صاف و روشن نشان دهند. ئ هنرمند نهایتا با یک نکته رو در رو است: طبیعت تجربه انسانی؛ زنده بودن, رنج بردن , حس کردن , دوست داشتن و نیازمند انسانی دیگر بودن. اینکه تا کجا می توان خود یا « دیگری» را باز شناخت. جان کلام اینکه دریابد انسان بودن یعنی چه؟ اینها پرسشهایی هستند که هرگز پاسخ نهایی ندارند و هر نسل دو باره بی قرار آن می شود و به آن می پردازد. کار نویسنده هم درست در همین بی قراری نهفته است. ئ

حال چه میشود داستان که یکی از ظریف ترین و منعطف ترین نوع تبارزات انسانی است, از میان می رود؟ دغدغه ادبیات کشف خودآگاه زندگی زنان , مردان و کودکان جامعه است. از این رو حتی در کمدی نیز نکته ای جدی نهفته است. اما مثلا داستانهای باصطلاح باب روز و کیلو یی که مملو از حادثه و باصطلاح ماجرا هستند, ارزش چندانی ندارند و نمی توان آن را به واقع ادبیات نامید. این نه تنها به دلیل عدم انعطاف و ضعف زبان آنها است, بلکه از آن روست که نمی توانند به درستی و عمیقاً بیانگر گونه گونی و پیچیدگی ها باشند. همینطور ادبیات و ژورنالیسم هم هیچگاه نمی توانند دست در دست هم بگذارند.در ژورنالیسم شخصیت به نفع وقایع کم رنگ می شود. شخصیت به خودی خود در ژورنالیسم اهمیت چندانی ندارد. حال آنکه در ادبیات کاراکتر همه چیز است و پو یش و مداقه یک چهره و به طور کلی مو ضوع خود انسان, مسئله اصلی و مرکزی است. ئ غالبا از نویسنده پرسیده می شود که آیا کارشان اتو بیو گرافی است؟ این به نظرم سئوال عجیبی است, چرا که مگر قرار است داستانها از کجا پیدا شوند, اگر « نه از من » و یا « در برابر من » ؟ شاید این سئوال از آن رو است که در نمایش و تباین تجربه, چیزی هایی همواره در پرده ابهام باقی می ماند. به هر حال این کاری است که همه ما دائما مشغول آنیم و روی زندگی مان کار می کنیم . ذهن مدام در کار زایش است؛ در خواب شب و خیال های روز و فانتزی هامان. به این ترتیب است که در می یابیم بهترین و خارق العاده ترین و یا پست ترین تصورات هر دو در بر دارنده حقایق انسانی هستند. شاید هم نکته در این است که حقایق مهم نیازمند غالبی هایی عجیب و غریب هستند تا شکلی قابل قبول پیدا کنند و شایدهم حقایق زندگی, خود اساسا عجیب و شگفت آورند. ئ با این همه, هنوز این عجیب می نماید که عموم مایل است داستان را نوعی اتو بیو گرافی دست کاری و لاپوشانی شده تلقی کند. شاید برخی نیاز دارند که همواره حد و مرزی روشن میان خیال و واقعیت تعیین کنند. شاید چیزی کودکانه در باور داستان است که خجالت آور می نماید, مثل جدی گرفتن خواب. گویی ما در دو دنیای نا متجانس و نا همگون زندگی می کنیم؛ دنیای خشک و غیر منعطف روز مره و هم زمان دنیای سیال خیال. دشوار بتوان این دو را یکی کرد, اما از طرفی نیز, خیال و آرزو هم چیزی است واقعی و بخشی از زندگی هر روزه,اگر چه که لطافت خیال و شقاوت واقعیت هرگز دست به دست هم نخواهند داد. حال شاید یکی بگوید «ما رویا هایمان را زندگی می کنیم». ئ گاهی فکر می کنم شاید پرسش در باره اتو بیو گرافی در اصل می پرسد چرا برخی از ما کاری را می توانیم انجام دهیم که همه قادر به انجام آن نیستند. اگرقبول کنیم که همه ما مداماً در حال تجربه کردنیم, پس هر کسی می تواند آنها را بنویسد و از آن کتابی در آورد. شاید نویسندگان تنها کسانی هستند که حوصله این کار را دارند. همه ما به شکلی آفریننده هستیم و یا دست کم در کودکی آفریننده بوده ایم و آنچه را که وجود نداشته توانسته ایم خیال کنیم. همانطور که کودکان همیشه پر از داستان های خیال پرداخته هستند واین در واقع برای آنها طریق خود نمایی است. اما در مقام بزرگسال قطعا همه ما به اندازه یکدیگر مستعد خلاقیت نیستیم.بطور مثال در هیچ کدام از بیو گرافی های متعدد چخوف نهایتا نمی توان سر در آورد که چرا به نوشتن روی آورد؟ چطور شد که مثلا مردی با طبع و خوی و سابقه و علائق او نویسنده ای شد چنین بزرگ که نه تنها برای زمان خود, بلکه برای همیشه و چطور چخوف آنگونه زیست و آنگونه نوشت. این همه چیز هایی است که در پرده ابهام خواهد ماند و اگر پاسخی هست تنها باید آن را در آثار او پیدا کرد. به هر ترتیب هر کسی به نوعی زندگی می کند, حال انکه چرا این باید برای دیگران مهم و یا سر گرم کننده باشد, این خود مبحث دیگری است. واقعیت این است که با کوهی از سند و مدرک نمی توان چیزی را بیان کرد که با مشت کوچکی از هنر. ئ نوشتن امر ساده ای نیست. مثلا اینکه آدم می نشیند و پشت هم می آفریند و وقتی خسته شد, خود را به کارهای دیگر سرگرم می کند و وقت را به گونه های دیگر می گذراند و فردا دوباره بدون هیچ تنش و گرفتاری ذهنی شروع می کند به نوشتن. برای آغاز به نوشتن ویا هر کار خلاق دیگر باید با پرسش های بسیاری مواجه شد که نه فقط در باره آن هنر, بلکه در باره خود ما و اساسا زندگی است. آن ورق خالی از نوشته که خیره به ما می نگرد نشانگر همین درماندگی است. من که هستم؟ می پرسد. چطور باید زندگی کنم؟ که می خواهم باشم؟ برای یک دوره طولانی طوری به میزم نگاه می کردم که انگار همه زندگیم به آن وابسته است و بود هم. خودم وابسته اش کرده بودم, درست مثل پدرم. در نتیجه هر تاخیر و وقفه ای فاجعه ای بود. گاهی می شود آدم اصلا رقبت ندارد به طرف میزش برود و اگر عاقل باشد نخواهد رفت چرا که حتماً فشاری در جای دیگری نهفته است. تضاد های متعددی در اینجا وجود دارد. کار تو, همه چیزت می شود. اما اگر اجازه بدهی که تا این درجه اهمیت پیدا کند و نتواند تا حدی غیر جدی و راحت باشد, خیال سیلان خود را از دست می دهد. مخصوصا نویسندگان جوان و تازه کار مکررا به یک کار معین بر می گردند و وقت بسیاری را صرف آن می کنند و انگار نمی توانند کار دیگری را آغاز کنند و در نتیجه یک اثر را با خروار امید و آرزو و تمامی تشویش و نگرانی هایشان سنگین می کنند. ئ

گاهی میشود که نویسنده از به پایان بردن کار هراس دارد, چرا که پایان کار, آغاز انواع انتقاد و سرکوب است. آدم احساس می کند که مثل بچه ای شده که دائم از او خرده می گیرند و ایراد هایش را گوشزد میکنند, ایرادهایی که ما در واقع به آن واقفیم و در نهاد با خود داریم. گاهی احساس میکنی که هیچ کس به اندازه خودت از کارت بیزار نیست. چندی پیش با دوستی صحبت میکردم که بسیار از خود و کارش نا راضی بود و فکر میکرد که به اندازه کافی کار نکرده و کارش به "اندازه کافی خوب نیست" . اما این "اندازه کافی" به چه اندازه است؟ به اندازه شکسپیر؟ همه ما از شکست می پرهیزیم چرا که هر شکست یک مرتبه بیشتر ما را پایین میکشد. اما بدون اشتباه چیزی قابل دسترسی نیست و باید زهره آن را داشت که نوشته های بدمان را تحمل کنیم تا یک نوشته نغز از خلال آن پدیدار شوند. گاهی اوقات حتی در پایان کار باید خطاها را همانطور که هست رهایشان کرد چرا که آنها خود بخشی از کار هستند و با حذف آنها ممکن است بخشی از طعم و توان کار نیز حذف شود. به هر جهت هیچ چیز نمی تواند کامل باشد ولی ما چاره نداریم که به تلاش خود ادامه دهیم. ئ

زمانی بود که من مثل دیگران می نوشتم و آنها را تقلید می کردم. برای دوره ای به این شیوه ادامه دادم و به مرور « من » من از خلال همین نوشته ها کم کم عیان شد. مدتی طول کشید تا خود در یابم که من قصد نداشتم صدایم را بدزدم و پنهان کنم, بلکه در صدد آن بودم که به مرور در حقیقت آن را پیدا کنم مثل هویتم. میدیدم اگر بخواهم به نوشتن ادامه دهم باید با همین صدا بگویم , بنویسم و در آن زندگی کنم. به نوعی باید خود را تسخیر کرد و صاحب خود شد. شخص و نویسنده هر دو یکی هستند. ئ چندی پیش با کارگردانی روی یک فیلم کار می کردم. بعد از آنکه چندین طرح مقدماتی را تمام کردم و برایش فرستادم؛ یک روز آمد و چند برگ کاغذ به دستم داد. خوب برخی از نظراتش معقول بود, با این همه یک طور مقاومتی درم بود و شاید متعجب و کمی دل چرکین بودم. آیا مسئله غرور بود, یا اینکه نمی خواستم فیلمم دست بخورد؟ بعد از کلی فکر, بالاخره به این رسیدم که در متن اولیه می توانستم طنین صدایم را بشنوم و این چشم من بود که دنیا را می نگریست و مسلط به نوشته بود و کارگردان درست همین ها را حذف کرده بود و آنچه مانده بود یک سلسله مطالب اجباری وکسالت آور و یا تکمیلات فنی کار بود. ئ دشواری دیگر نوشتن در این نهفته است که اگر نویسنده بخواهد از خود مایه بگذارد و بعنوان مواد کار از آن استفاده کند باید صاحب حافظه ای فوق العاده باشد. پشت میز نشستن و قلم به دست گرفتن یعنی فراخوان همه ترس ها و تلخی ها و به ویژه تضاد ها و ناسازگاری های زندگی که در واقع گوهر اصلی درام هستند.این رودرویی گاهی بسیار دشوار است, چرا که ناگهان آدم پدر , مادر, آموزگار و توقعات آنها را در خود پیدا میکند و در میابد که تا چه حد خود ساخته همان توقعات ونتیجه آنها است. از طرفی نگاه بر این موضوعات دشوار است و از طرف دیگرباید ادامه داد و اگر نه مجازات ننوشتن در انتظار است. ملال و کسالت پیش می آید و این دغدغه که خلاصه هزارگونه کار بهتر همیشه هست که می توان به آنها پرداخت تا نوشتن. ئ

طولی نمیکشد که خاطراتی از این دست می تواند دلسردمان کند. خاطراتی که به یاد آورنده قدرت بی پایان پدر و مادر و یا معلمان است که همه چیز را همیشه بهتر ازما میدانستند و تو هیچ نمی دانستی و اگر در مقابل آنها ایستادگی می کردی یا احمق بودی و یا خیره سر. ولی در مقابل , همان ها به تو آموخته اند که کار چیزی است کسالت بار اما باید دوامش آورد چرا که ملال و یکنواختی بخش ثابتی از زندگی روزمره هر کسی است و بی هیچ شک و تردید یا باید با این کسالت و ملال کنار آمد و یا آدمی شد بیکاره و بی خاصیت. از چیزهای دیگری که به میان می آید و باید روشن شود این است که تا چه حد موفقیت دارای اهمیت است. به عبارت دیگر تا چه اندازه نیازمند آنی که به آن تکیه کنی و آیا در پی آن هستی که نوشتن تو را در رده چشمگیر جامعه قرار دهد؟ آغاز به نوشتن یعنی شناخت آن که تا چه حد به این پشتگرمی ها وابسته ای و تا چه اندازه بی نیاز از آنها. ئ گاهی خوبست نویسنده تمرکز بازی های کودکی را در خود احیا کند تا دوباره قدرت خیال رها و آزاد, او را برای ساعات طولانی در جذبه و خیال نگاه دارد. تمرکز کودکی تنها از سر لذت و دارای هارمونی است و گویی که « خویشتن» آدمیزاد اصلا ناپدید می شود. ئ

اگرچه این خود معمایی است که چگونه یک بازی کودکانه – بازی با زبان و ایده ها – به یک نتیجه مشخص می تواند منتهی شود؛ چرا که بچه ها قصدشان فقط سرگرمی است و بس. بچه ها تقریبا هیچ چیزی را بطور کامل انجام نمی دهند یا بررسی و بازبینی نمی کنند.آنها برای هیچ کس بازی نمی کنند مگربرای دل خودشان. ئ شاید اساسا امر نوشتن کاری مدام است که با آن شوق و الهامی بازیگونه همراه است و این شوق و الهام چیزی نیست که ناگهان به حکم و فرمایش ما پدید آید. شاید هم نه؟ به هر صورت بچه ها به این چیزها فکر نمی کنند و مثلا اگر یک اسباب بازی یا سرگرمی به اندازه کافی نظرشان را جلب نکند, فوراً آن را رها می کنند. اما اگرما در مقام نویسنده چنین شیوه ای را اختیار کنیم, دیگر کاری از پیش نخواهد رفت. شاید هم خواهد رفت؟ یک کار مهم در نوشتن این است که نویسنده سیستم و راه و روشی را کشف کند که امر نوشتن بتواند جاری شود. حال چنین چیزی چطور تحقق می یابد, این دیگر بستگی به شناخت ما دارد از خودمان . نیز, نباید فراموش کنیم که نهایتاً خود ما آفرییننده آفریده هایمان و دامن گستر خیال هایمان هستیم و باید خود را با این پرسشها و پیچیدگی ها درگیر کنیم تا بدانیم که هستیم و که می خواهیم باشیم. ئ من از سن چهارده – پانزده سالگی کار نوشتن رابطور جدی آغاز کردم. درسهای مدرسه را بکلی بی ارتباط و خسته کننده می یافتم . حتی آموزگاران هم نمی توانستند کسالتشان را پنهان کنند. همه ما, ازشاگرد ومعلم, چشممان به ساعت و گوشمان به صدای زنگ تعطیل مدرسه بود. احساس می کردم از خروار چیزهای بی ارتباط و احمقانه مرا انباشته اند و نمی توانستم به هیچ عنوان آنگونه اطلاعات و دانش را از آن خود کنم. مثل غذای مانده ای بود که دائم می خواستم از آن بپرهیزم و چاره ای نداشتم که یا دنباله روی کنم و یا متمرد به حساب بیایم. ئ به این ترتیب نوشتن راهی شد برایم که بتوانم به دنیا مسلط شوم و از این راه, نه قربانی زندگی بلکه چیره بر آن باشم. نوشتن راهی شد که آشفتگی ها را سرو سامان دهم و به آنها نظمی ببخشم. من می نوشتم چون پدرم می نوشت و خیلی زود دریافتم که نوشتن یگانه قلمروی است که تنها خودم فرمانروای آن هستم و همه چیز به تصمیم من است. در اتاق مطالعه, پشت میز, خود را راحت و بی نیاز از همه چیز حس میکردم. قلم, کاغذ,ماشین تایپ, مو سیقی و همین و بس. آنوقت بود که همه آن نابسامانی ها را به نظم در می آوردم و می توانستم زهرشان را بگیرم. می نوشتم که حالم بهتر شود چرا که بیشتر اوقات حال خوشی نداشتم. مینوشتم که نویسنده شوم و از زندگی حومه شهر نجات پیدا کنم. اما تا مادامی که آنجا بودم, داستانهای پدرم زندگی کم رونق مرا روح و جان می داد. داستان, یک بهانه, یک دلیل, یک راه دلبستگی به چیزها است. به دنبال داستان گشتن, راهی بود تا دریابم که در بیرون و درونم چه می گذرد. گاهی نیز انسان مینویسد, چون بیشتر اوقات نمی تواند نظرات و نحوه نگرشش را به مسائل و به دنیا, به راحتی و بدون تقابل بیان کند و در نتیجه داستانها به روایت او و از کنج نگاه او در سکوت می مانند. نوشتن یعنی یک بار دیگر حیران تجربه فردی خود شدن و آن را دوباره چشیدن؛ یعنی زمانی که انسان یک بار دیگر زندگی و پیچیدگی های آنرا مزه مزه میکند و درگیر آن می شود. ئ

تجارب, پی در پی به وقوع می پیوندند و چنانچه این تجارب آبستن دردهای زندگی باشند, در این صورت نوشتن آنها نوعی خود درمانی است. اما از طرفی نیز زنده کردن آنها پریشانی خود را به همراه می آورد, چرا که در هر لحظه تو خویش را با جمود و سکون ذهن در می اندازی. شاید همین هم منشاً اختلاف رشدی و آخوندها شد. هنر بیانگر آزادی اندیشه, نه فقط در حدود سیاسی و اخلاقی آن, بلکه آزادی اندیشه که تا هر کجا خواست بپرّد و بیانگر هر آرزوی خطیر باشد. البته آزادی از این دست, به شکلی ناپایدار است. خواست ها و آرزوها دائماً با "هر آنچه که نباید اندیشیده شود" و" آنچه که تا حال به زبان و قلم کس نیامده است" در تضاد در می آید. یک خیال و اندیشه خلاق, یک پرخاشگری سازنده است و به قدرت و مسند وقعی نمی گذارد و بعضاً ممکن است آشوبگر و غیر قابل کنترل بنماید و به همین دلیل هم هست که می تواند برانگیزاننده باشد و جمود را در هم بشکند. به خاطر می آورم که برخی از دوستان پدرم, از کارهای من باصطلاح خیلی شکار بودند و دائم نزد او شکایت می کردند. بویژه رمان و فیلم " رختشوی زیبای من " چه به لحاظ فکری و چه به لحاظ عاطفی, برای آسیایی های در غرب قابل تحمل نبود. هنرمند, خود را به مخاطره میندازد و با ممنوعیت ها درمیفتد و برای این شجاعت از او قدر دانی نخواهد شد, حداقل نه همیشه. ئ هم چنین می نوشتم چرا که مرا در خود ذوب میکرد. شیفته آن بودم که چطور از هر چیز, چیز دیگری آفریده می شود و موضوعی به مو ضوع دیگر راه می برد. از آن دمی که در اتاقم, بالای سر پدرم, انگشتم به ماشین تایپ رسید, حریص آن بودم که ببینم این کنجکاوی مرا به کجا رهنمون می سازد. گاه ممکن است در میانه نوشتن یک داستان, آنچه آفریده ایم به نگاه خودمان هم آشنا نیآید ولی خوب این ما بوده ایم که شهامت آغاز آن را داشته ایم و آن را تا آن نقطه معین پرورانده ایم. خیلی عجول و بی تحمل بودم و این آزارم می داد. همین که" ب بسم الله را می نوشتم می خواستم زود به نتیجه برسم و تمامش کنم. بیشتر به موفقیت فکر می کردم تا به کاوش و تحقیق. نمی خواستم فقط ,هر از گاهی, بنویسم بلکه بر عکس دوست داشتم کسی باشم که پی درپی در حال به پایان بردن یک کتاب جدید است و احتمالا این وابستگی شدید را هم از پدرم به ارث برده بودم. هنوز هم به شکلی بی طاقتم و هیچ دوست ندارم وقتی که پشت میز می نشینم اما نمی توانم بنویسم. اما حالا می توانم الزام این بی طاقتی را ببینم – شوق به پایان بردن یک کارکه باید در مقابل الزام صبر و مداقه قرار بگیرد تا اینکه نویسنده دریابد که داستان چگونه می تواند پرورده شود و اینکه چطور این پروسه در طول زمان و بدون تعجیل به پایان راه باز می کند. پس از سالهای نو جوانیم در علاقه به ادبیات, زمانی که مصمم شدم که خود را وقف نوشتن کنم احساس کردم که همه آن سوز و شوق ناگهان فرو نشست. دریافتم که بعد از مدرسه در اتاق نشستن و نوشتن یک چیز است و هشت ساعت بلاانقطاع نوشتن برای معاش, چیزی است دیگر! در این میان یا با سکوت مواجه بودم و یا با نوعی بی علاقگی. من تشنه توجه بودم و در نتیجه نوشتن در خلاء سکوت دشوار بود اما به هر شکل این کار را کردم و این دوره را پشت سر گذاشتم. هر روز صبح از پنجره آپارتمانم مردمی که راهی کار بودند را تماشا می کردم و به شتاب و هدفشان غبطه می خوردم. مطمئن گام بر می داشتند و می دانستند چه می کنند و دور خودشان گیج نمی خوردند. خود را ساعات طولانی میخکوب می کردم و تنها احساسم این بود که جای دیگری باشم و بالاخره هم کار را رها می کردم و میرفتم اما به محض اینکه خودم را در جای دیگری پیدا می کردم, می خواستم زود برگردم پشت میزم. مینشستم و زل میزدم به کاغذم و با فشار بسیار منتظر جریان ایدها و واژه ها می شدم, کما اینکه می دانستم با فشار و تهدید چیزی به روی کاغذ نمی تراود. اما از طرفی هم اگر آدم کمی سخت نگیرد, بیشتراحساس در ماندگی میکند و هیچ کاری از پیش نمی رود. باید تحمل را آموخت حتی اگر دقیقا نمی دانیم منتظر چه هستیم. بزودی طوری شدم که دیگر نمی توانستم پایم را از خانه بیرون بگذارم و ارتباط با دیگران برایم امری ناممکن شد. حتی نمی دانستم دیگر اصلا برای چه باید ادامه بدهم. نفرت از همه چیز و همه کس و از خودم, یگانه احساس من شد و پس از آن نومیدی از راه رسید و خود را افسرده یافتم. قادر نبودم اهمیت لذت بردن از کار را در یابم و فکر میکردم این را نیز از پدرم گرفتم که نوشتن یک داستان اگر به یک دوره طولانی تبدیل شود سترون خواهد شد. سرخودگی بسیار در این راه هست که باید آنرا پذیرا شد. بیشتر اوقات حالت شکست و دفاع دارد و گاهی مثل یک عذاب طولانی می ماند. البته, من شخصا تجربه ام متفاوت بود, چون به محض آنکه چند سناریو نوشتم, بیشتر آنها به اجرا در آمد. اما در ذهنم انگار که همان عذاب را میبردم. تنها خودم می دانستم که نویسنده ام, اما انگار هیچ کس دیگر این واقعیت را نمی دید. می دانستم که نویسنده ام اما هنوز چیزی ننوشته ام که بتواند واقعاً راضیم سازد. چیزی که حس کنم جالب است و بدرد می خورد. گاهی هم اصلا نمی دانستم چه باید بنویسم و یا اینکه بین کاراکتر های داستانم چه حرفهایی باید رد و بدل شود. چند خط می نوشتم و بعد خطشان می زدم و دوباره می نوشتم و باز پشیمان می شدم و بعد حالم از خودم بد می شد و احساس شکست برم قلبه می کرد. انگار نوشتن حربه ای شده بود تا با خودم بجنگم. پدرم هم از طرفی مشوقم بود و هم بازدارنده. می توانست به راحتی ریشخندم کند یا حتی گاهی گستاخ باشد و در واقع انگار همه نارضایتی ها و شکست های او در من انبارمی شد. از نوشتن هراس داشتم. از احساس و اعتقاداتم انگار شرم داشتم. کار هنری به یک عبارت بهترین چیز است که آدم از خودش بیزار شود. بری هندمند شدن انسان نیاز به نوعی بی شرمی دارد و لازمه این بی پروایی این است که دیگر اصلا برایت مهم نباشد دیگر که هستی. گاهی از نویسندگان میشنویم که سختی کار را در توضیح و توجیه خود به دیگران می بینند, حال آنکه به نظر من همه سختی در اذعان ما به توانایی های خودمان است. انسان در یک تناقض عجیب بکتی گیر می اُفتدکه" از یک طرف فشار درونی آنچه را که باید گفته شود حس می کنی و در همان آن پوچی در همه این گفتن ها می بینی." تصویری که من همیشه در ذهنم دارم دهان بازی است که هیچ نمی گوید. اگر تعهد جدی در میان نباشد و نویسنده دو دل باشد و اعتقاد راسخی به نوشتن نداشته باشد, با وجدان بسیار راحت می توان نوشتن را بوسید و کنار گذاشت. می شود دیگران را به کار گرفت تا آدم را به کاری که به آن اعتقاد ندارد, راضی کنند و دیگران هم معمولا این دو دلی را حس می کنند و آن را در پاسخشان به تو بر می گردانند. خلاصه آنکه کار به معنای واقعی زمانی پیش می رود که نویسنده خود را تماما تقدیم کارش کند. اما چطور می شود به چنان نقطه ای رسید؟ بگذارید مردم خیابان را مثال بیاورم که راهی کارشان هستند و این یعنی نظم دارند. من اگر می بایست کاری را تمام می کردم, این به این معنا است که باید ساعات طولانی سر جایم بنشینم. "نظم" در واقع جنگ با همه خواست های دیگری است که در سر داریم و ضرورت نظم, آن موقع بیشتر آشکار می شود که با کارهای دیگر نیز در گیر هستیم . گاهی بهتر است فکر کنیم که پشت هر کار ارزشمند, دشواری بسیاری نهفته است. چنین تصوری هست که فضیلت و دشواری دست به دست هم پیش می روند. انگار ایده ای که می خواهد نوشته شود هر چه دشوارتر و در بطن درد آور تر باشد, نهایتاً بهتر از آب در می آید. رنج هندمند نه تنها به جهت از خود گذشتگی و سرسپردگی است که در خلق هر اثر می باید از خود نشان دهد, بلکه به دلیل آن نیز هست که می بایست با " نا خود آگاه " خود در گیر شود و نا خود آگاهی سر ریز شوق ها و هوس های دست نخورده است و چیزی است سر کش. غالباً به همین دلیل نیز آفرینش یک نیروی سرکش ونوعی هیجان چیره شونده و حتی مثل غریزه ای حیوانی است که گاهی باید فرو خوردش. به این ترتیب هنرمندان نماینده این نیروهای سر کش همگان می شوند که هم باید به آن زندگی و مادیت ببخشند و هم ثانیه به ثانیه آن را زندگی کنند و این بهایی است که برای استعداد خود پس می دهند. اگر بورژوا های جامعه باید در زیر قید و بند های اجباری خود زندگی کنند, در عوض هنرمندان به جای همه به زندگی دیوانه وار خود ادامه می دهند. از دیگر ویژگی های "نویسندگی" تحمل و لذت از تنهایی است. گاهی آدم میز کارش را با این احساس ترک می کند که دنیای درون بسی پر معنا تر و ارزشمند تر از "دنیای واقعی" است. خلوت با خود و زمان نهادن برای تخمیر آرام دنیای درون امری است واجب که در آن شناخت های نا روشن به محک و بازبینی گذاشته می شوند و ذهن آرام می تواند به دور برود و چیزی را که در پی آن است بدست بیاورد. اما از طرفی هم در این خلوت و انزوا, نوعی درماندگی وجود دارد. انسان ممکن است, ناگهان در معرض خرواری از تجربه قرار بگیرد که نتواند بدرستی آنها را از هم باز شناسد و یا امکان های آفرینش هنری را در آنها کشف کند. خلوت نویسندگی را نباید با تنهایی و انزوا به اشتباه گرفت. چرا که در آن لحضاتی که واژه ها در حال جریان هستند "خویشتن" تو نا پدید می گردد و دیگر آن دل آشوبها و شک و تردید ها همه باز می ایستند و اصلا "خویشتنی" وجود ندارد که بخواهد تنها باشد یا نباشد. اما این می تواند مورد سوء تفاهم نیز قرار بگیرد. گاه می توانی چنان غرق شوی که هر چه بخواهی در خیالت پیدا کنی و شخصیت ها و آفریده هایت جای آدم ها بگیرند و این دیگر زیاده روی است و باید یاد گرفت این حدود و ثغور را نگاه داشت. طرح داستانی که "بودای حاشیه نشین"* نام گرفت را در ایوان اتاقم در هتلی در مدرس, زادگاه پدرم, نوشتم. در آن زمان من دیگر به عنوان نویسنده حرفه ای کار میکردم و چند کتابی به چاپ رسیده بود و فیلم نامه هایم نیز بازی شده بودند. و حتی بخش نخست "بودای حاشیه نشین" نیز به عنوان یک داستان کوتاه به چاپ رسیده بود. اما با این حال, هنوز شخصیت ها و موضوعات آن در ذهنم باقی مانده بودند. معمولا نویسنده در پایان هر کاری به نوعی احساس سبکی می کند. چون در پایان یک کار, حرف های تا آن لحظه اش را گفته و می باید صبر کند تا زمانی دیگر و قصه ای دیگر. اما, به عکس, احساس من این بود که حتی هنوز داستانم را آغاز نکرده ام. شور و شوقم به من می گفت که به اندازه یک کتاب حرف دارم: لندن دهه هفتاد, یک بچه "نیمه آسیایی" , فرهنگ پاپ, مُد, مواد مخدر و سکس... در نتیجه دستور کار من این شد که این همه را جمع و جور کنم و به آن نظم بدهم. گاهیً برای آغاز یک داستان, تنها یک هسته, یک طرح, یا یک تلنگر, یک لحظه شهود یا فقط یک بهانه کوچک لازم است که بتوانی آنچه که اندیشیده ای یا حس و لمس کرده ای را به روی کاغذ بیاوری و به آنها شکل و انسجامی بدهی, تا همه چیز سر جای خود قرار بگیرد. در جستجو و تحقیقاتم برای این داستان, به دنبال چیزهایی بودم که حساس اما قابل بیان باشند و بتوانند با تمامیت تصویری که می خواهم بدهم همخوانی داشته باشند. باید اذعان کنم این نکته که می دانستم نوشتن "بودای در حاشیه" یک برنامه بلند مدت است و مرا برای دو سالی به خود مشغول نگه خواهد داشت خود شوق انگیز بود. به یادداشت های آن موقع که نگاه می کنم, می بینم که چه بسیار در باره چیزی که می خواستم بنویسم می دانستم و در عین حال چه کم. من نمی بایست چیزی را از نو بسازم, تنها باید داشته هایم را کشف می کردم. این عبارت آلفرد د موسه به خاطرم می آید که: "... این یک کار نیست, یک صداست, انگار کسی در گوشت می خواند." بسیار طول کشید تا بتوانم موانع را از میان بر دارم و پلی بزنم بین گذشته و قلمی که در دست داشتم. پس از آن توانستم بنویسم, ورق در پی ورق, یادداشت پشت یادداشت, کلمات, جملات همه و همه, مرتبط یا بی ارتباط به روی کاغذ آمدند. انبوه بسیاری از مطالب را به روی کاغذ آورده بودم اما همه بی نظم و در هم و بر هم بود و حالا مسئله این بود که یک نظم شدید و عجولانه از آن آشفتگی موجود می توانست خطرناک تر باشد. نمی خواستم ساخته های خیالم را خفه کنم, حتی به قیمت آنکه این تاخیر در اتمام کار, مرا در نا آرامی نگه دارد. یک کنترل شداد و غلاد در این مرحله می توانست هر جریان جالب و جذاب را مسدود کند. گاهی مجبور می شوی قطعات مختلف یک معما را جمع کنی بدون آنکه بدانی کدام قسمت به کجا می چسبد و نقش و تصویر نهایی چیزی است که بعداً قابل کشف است. اما می بایست ایقان داشت, حتی زمانی که پایه این ایمان قلبی تنها نقش ناروشنی است که بعداً به داستان زندگی می دهد. فضای داستانم را داشتم , اما این کاراکتر ها و سایر جزئیات داستان بودند که می بایست آنها را از هیچ می آفریدم. دشواری کار در انتخاب لحن و صدا , شیوه نگارش , همچنین در چگونگی تطبیق و تنظیم گردآورده هایم و البته نحوه تبارز "کریم" شخصیت اصلی داستان بود. اما همین که صدای اصلی داستان به دستم آمد, داستان زندگی مستقل خود را آغاز کرد و من توانستم تصمیم بگیرم که چه چیزهایی باید بماند و چه چیزهایی باید قلم گرفته شود. این داستان به زندگی خود من بسیار نزدیک بود و این کار را به مراتب دشوارتر می کرد. مقدمات کار, که همانا خود زندگی و تجربیات من بود, پشت سر گذاشته شده بود اما حالا دشواری کار در احساس شرمی بود که می خواستم بی پرده از همه چیز حرف بزنم. نیز, برخی از شخصیت ها چنان باخود من عجین بودند که بسیاری از چیزها در باره آنها به طور طبیعی از قلم من می افتادند. خطرات دیگری نیز می تواند وجود داشته باشد. گاهی حسی پدید می آید مبنی بر نوعی کنترل و قدرت به وسیله یک نوشته و این می تواند جنبه مخرب یک داستان باشد. در دنیای خیال, ما قادریم که شخصیتی را زنده کنیم و دیگرانی را به کلی حذف. آدمها میتوانند در قالب های مختلف تراژدی , کمدی و یا تلفیق هر دو در آیند. هر چقدر هم که یک فرد در زندگی واقعی می تواند دارای اهمیت باشد اما یک نویسنده قادر است که او را به ذره ای ناچیز تبدیل کند. نویسنده می تواند خودش را به مسخره بگیرد یا از خود قهرمانی بسازد و یا هر دو با هم. گوهر کلام,هنرهم می تواند انتقام باشد و هم تاوان. هنر می تواند یک ذخیره عظیم قدرت باشد. هم چنین آفریده یک خیال آزاد می تواند هولناک نیز باشد. مشخصاً چیزهایی هست که آدمیزاد اصلا نمی خواهد باور کند توانا به پروراندن چنین افکاری است. اما در عین حال تمام این افکار ضروری است و بدون عبور از میانه آنها نمی توان ادامه داد. از این رو , گاهی قلم چیزهایی را آشکار می کند که می تواند خطرناک باشد. در روند تحقیق گاهی مسئله این نیست که سر نخی به دست نمی آید, بلکه بر عکس, با ازدیاد بیش از حد آن مواجه می شوی و افشای آنها تغییرات بسیاری را به بار می آورد. گاهی نویسنده مجبور است که قلم را باز نگه دارد. حال اگر ما خود را موجوداتی می دانیم نیا زمند و شیفته خیال, باید از خود بپرسیم که چرا و چگونه و چه موقع باید به چنین فترتی امکان داد و چرا قدرت تخیل می تواند مخرب باشد و باید در برهه ای آن را باز نگه داشت؟ به چه می توان فکر کرد که تا این حد خارج از تصور باشد. یک دوره فترت و نگاه داشت می تواند انسجام بدهد و اهم مسائل را در نهفت کار قرار دهد. فترت می تواند مثل افسردگی عمل کند که آنچه دست نیافتنی است در فاصله قرار می گیرد, حتی اگر هر لحظه حضورش را به تو یاد آور است. من همینکه "بودای حاشیه نشین" را آغاز کردم, کاراکتر ها و موقعیت هایی در برابرم حاضر شدند که من اصلا در انتظارشان نبودم و برنامه ریزی نکرده بودم. چنگیز, به طور مشخص, شخصیتی بود که ناگهان به میانه داستان وارد شد. فقط می دانستم که برای جمیله شوهری در نظر دارم که هرگز در غرب نبوده و هیچوقت پایش به انگلیس نرسیده بوده است. در جایی از یادداشت هایم نوشته ام: قسمی از من میخواهد که چنگیز "کنن دویل" بخواند و قسمی دیگر میخواهد او را یک بیسواد دهاتی نگه دارد. بسیاری از ایده های من در آن کتاب, عجیب و غیر معمول بودند و من سعی میکردم به این طرز تخیل جای بازی بدهم, چرا که درهر چیز "غیر معمول" و "دور از دست" فریفتگی نهان است که می تواند خواننده را جلب کند, همانگونه که نویسنده را به نوشتن آن واداشته. پدرم از اینکه فیلم نامه های من به روی صحنه می آمد و کتابهایم به چاپ می رسید, بسیار خشنود بود. این همان آرزویش خودش بود, با این تفاوت که این برای من اتفاق می افتاد و نه او. اواخر عمرش من دیگر به عنوان نویسنده حرفه ای کار می کردم و بیش از هر زمان دیگری می دیدم که چطور پدرم تلخ و تلخ تر می شود. کارش را رها کرده بود و در عین نومیدی و دلشوره از چکیدن عمر,شب و روز می نوشت و آنها را به ناشرین می فرستاد. گاهی مرا مقصر میدید که کتابهایش به چاپ نمی رسیدند.آیا من می توانستم به او کمک کنم, همانطور که او به من کمک کرده بود؟ اگر چه که به پیشرفت من بسیار افتخار میکرد, اما موفقیت میان او و من قرار گرفت. برای نخستین بار او را تلخ, به معنای عمیق آن, می دیدم. اگر من توانسته بودم بنویسم و خود را به چاپ برسانم, چرا او نتوانسته بود؟ چرا برخی می توانند مثلا خوب لطیفه تعریف کنند و لوده باشند و بعضی دیگر شعبده باز ماهری هستند , در حالی که کسانی شاید فقط بتوانند خورشت را خوب جا بیندازند؟ چرا ما گاهی اصرار به کاری داریم که اصلا قادر به انجام آن نیستیم؟ و آیا نوشتن کار دشواری است؟ به گمانم فقط برای آنها که نمی توانند بنویسند. به سیاق پدرم, من هم دوست دارم هر روز صبح بنویسم. به این معنی, به او وفادار مانده ام. اگر یک روز نتوانم, به شدت دلم می گیرد و حالم بد می شود. مثل یک عادت شده و شاید بیشتر از آن. نوشتن, یک توازنی به روزم می دهد. هرگز از حرفه ام حوصله ام سر نمی رود و حتی با اشتیاق خیلی بیشتر پشت میزم می نشینم. فرصت کوتاه تر می شود و داستانها در باره گذران این فرصت بلند و بلند تر؛ کاراکتر های بیشتر, تجربه های عمیق تر و کشف شیوه های گونه گون در نگاه به آنها. شاید اگر نوشتن کار آسانی بود به این اندازه دیگر جذابیت نداشت. اگر نوشتن راحت و ساده پیش برود ممکن است آدم احساس کند که یا داستانش برای خودش درست روشن نیست و یا نتوانسته آن را آنطور که باید و شاید بپروراند و یا اینکه نکته های مهمی را از قلم انداخته است. سختی کار بیشتر اوقات در ذات خود آن کار است و نه در ما. مطمئن نیستم که هر چه پیر تر می شوم, قلم روان تری پیدا میکنم, اما می دانم که ترسم از عواقب تخیلم ریخته است. کارهای بسیاری هست که شخص باید به آنها بپردازد که را ه را هموار سازد و از آنجاست که همه چیز آغاز می گردد" ئ
ئ
Wordsworth - Resolution and Independence *


تأملی بر مطالعه
از آن زمان که ثبت و انتقال پندار, سفر تجریدی و پر ماجرای خود را آغاز کرد, انسان, همواره با دو چهره در میان بوده است. انسان پیام دهنده – نویسنده و انسان – پیام گیرنده و خواننده. نگارش, در جوف سفر عمودی خویش به سمت تکامل, همواره در حال تکثیر ترازی به شاخه های متعدد بوده است که دو شاخ تناور و اصلی آن را میتوان نوشتارهای استدلالی و خیالی نامید. گاه در دل هم و تنگاتنگ و گاه در دو سوی بیگانه پوئیده اند و ما را بدان جا رسانده اند که امروز ایستاده ایم؛ همچنان گرفتار جادوی کلام. کلام این برده پندار را می پرورانیم و می آرائیم و آنگاه که به حکم قلم آزادش می سازیم, دیگر هستی جدای خود را می یابد. حال نوبت اوست که بر ما چیره شود. ئ
* * *
از خود می پرسم چرا؟ در ایستگاه های قطار, در کافه ها, در پارک, پای کامپیوتر, در هر حال ,هرکجا وهر وقت که دقایقی آزاد به چنگ می آوریم کتاب می خوانیم. کتاب فروشی ها پر و خالی میشوند, کتابها به دست دومی ها برمیگردند و دو باره و چند باره خریده و خوانده میشوند و آمازون به یکی از موفق ترین تجارتهای اینترنتی گسترش میابد. به دنبال چه می گردیم؟چه می خوانیم و چگونه می خوانیم ؟ طبیعتا در مراجعه به نوشتارهای استدلالی چون علمی , فلسفی و یا مذهبی , ما به دنبال حقایق مشخص و تثبیت شده ایم و پایه های دانش مشخص خود را قوام می بخشیم. بطور مثال, فلسفه سنتا خواهان ارائه حقیقتی رهایی بخش بوده است و در این راه همواره تلاش کرده تا موضوعات و مقولات را به نهایت وضوح و تطابق بیان کند و یا نقد ادبی چاره ای ندارد جز آنکه صریح و برّا باشد. حال آنکه نوشتارهای خیال پرداخته گستره بازی است برای جولان انگارش و پنداشتهای خواننده. ئ در اینکه ادبیات چگونه به کار ما می آید, بگذارید از نیچه شروع کنم که می گوید: «بهترین راه برای به خود رسیدن این نیست که بپرسیم حقیقت چیست, بلکه باید پرسید چگونه مردمی در این دنیا هستند و چگونه زندگی می کنند.» در خواندن پروست یا داستایوفسکی هیچ تلاشی دیده نمیشود مبنی بر اینکه بخواهند همه چیز را درست و دقیق سر جای خود قرار دهند یا آنکه ما را با یک وضوح شیشه ای مقابل کنند اما همه اعجاز آنها در این است که از خلال کارشان دیدگاه ما را نسبت به خودمان, به دیگران و به بسیاری از چیزها عوض می کنند و ما را به اُفق فکری دیگری می رسانند. پیچش یک عبارت, یک راه تازه آراستن واژه ها کنار هم, یک استعاره بدیع میتواند تمامی دیدگاه ما را نسبت به پدیده ای پشت و رو کند, همانگونه که شناختن یک فرد تازه در زندگی واقعی. اگر چه که بسیاری از اوقات عاجز از آنیم که تغییر رخ داده را شرح دهیم تا آنکه یک بار دیگر در جایی و در آینه پندار نویسنده ای آنها را دیده و باز شناسیم و در همین لحظات است که پیوند ما با ادبیات گره محکم تری می خورد. شور دریافتن و شناختن. دریافتن این نکته که در شادی ها , درد ها و شوربختی ها و یا حتی در پستی هامان تنها نیستیم. این حسی نجات بخش است. ئ
آنتون پاولویچ که چخوف باشد هرگز برای هیچ یک از مسائل زندگی انسانی نسخه ای نداده که به فرض چگونه در زندگی باید تعادل بر قرار کرد. بلکه در عوض, با زیبائی و در نهایت ایجاز نمونه هایی را در برابرمان می گذارد که نتیجه خود به طبع حاصل می آید. برخی پروست را بسیار متکبر انگاشته اند, چرا که با صراحتی بی خجالت, خود محوری های خویش را عریان می کند, چنانکه ما نگران آن جنبه ها در خود می شویم. پروست خود محوری اش را به ضد خود به کار می گیرد. ئ هم آنکه ادبیات و به ویژه داستان خوانی درک و تحمل ما در برابر «دیگری» و قدرت شنودن «اندیشه متفاوت» را افزایش می دهد. با نمایش هزار و یک پیچیدگی که در هر لحظه گریبان هر کس, از جمله خود ما را می تواند بگیرد, جمود و مطلقیت ما را آماج قرار می دهد که شاید قصاص قبل از جنایت نکنیم و بر اساس قوانین شخصی خود قاضی القضات زندگی همگان نشویم. با این حال درک این نکات ممکن است کاملا به عمل در نیاید, اما حد اقل می توانیم جای بزرگتری را برای تعاریف اخلاقی خویش قائل شویم. یکی از دلائل عمده انتشار وسیع داستان نویسی همین است که ما را بر آن می دارد تا خود را از نگاه دیگران بنگریم و این پرسش که « چگونه زندگی کنیم» تبدیل می شود به آنکه « چگونه میان خود و دیگران توازن برقرار سازیم». داستان نویسی عمر بلندی را پشت سر گذاشته اما شاید بتوان گفت که رسوخ وسیع و عمیق آن در زندگی روشنفکران از قرن نوزده به بعد به گونه ای بوده است که فلاسفه قرن هفده شاید هرگز فکرش را هم نمی کردند و امروزه می شنویم که می گویند نویسندگان دولت دوم جامعه هستند. ئ داستان ها هم چنین به ما می آموزند که « خیال » را به اندازه « واقعیت » جدی و به کار بگیریم. خیال که مانند هر ابزار نیرومند دیگر تواناست تا هم بکشد و یا زندگی بخشد. در آمیزش خیال و امید توان « نو دیدن » و جرأت « نه گفتن » شکل می گیرد و بسته به آنکه تا چه حد خواهان «تحول جان» باشیم در نگرش و تصمیم گیری های ما رسوخ می کند. من این را بی شک می دانم که یک کاراکتر چخوف به نام نینا زارچنایا (کاراکتر اصلی نمایشنامه مرغ دریایی) زندگی مرا به کلی تغییر داد. در بسیاری از لحظات حیاتی خوب یا بد, درست یا غلط سهم او را در انتخابم به خوبی می دیدم. زمانی بود که به همت مترجم والا, محمود به آذین, روح رومن رولان یا بهتر بگویم حضور ژان کریستف و آنت ریویر بر نسل من سایه افکند. اگر تنها به تجربه خود و پیرامونم فکر کنم, می بینم که تا چه حد دست گیر و نجات بخش بودند. رولان در هر برگ کتابش, ما را به تاریکنای درون می برد تا راه خود را به خود دریابیم و هم قوانین خاموشی را که در میان «من و تو و ما» جاری است و به زبان نمی آید را تمیز دهیم و آنچه جذابیت بیشتری به آن می بخشد زیبایی آن است که نه تصادفی و خود به خودی است. چرا که نه تنها «آنچه گفته می شود» بلکه ئ « چگونه گفته می شود» به مراتب حائز اهمیت بسیار است. در همین جاست که شاید سرنوشت یک متن ادبی روشن می شود که آیا در طراز «کلاسیک» قرار می گیرد و ماندگار میشود و یا در زیر حریر فراموش از یاد میرود. گاهی سهواً در برشماری آثار کلاسیک الزاماً عنصر زمان را مورد تاکید اصلی قرار می دهیم. حال آنکه کلاسیک دارای ویژگی هایی است که می تواند روال تقدم و تاًخر زمانی را به هم زند. اگر چه که زمان همواره مهر اعتبار بی چون و چرایی است که بر اثری می نشیند ویا ردش می کند. یک اثر کلاسیک را ما نه فقط می خوانیم, بلکه دو باره و یا چند باره آن را می خوانیم. اثر کلاسیک تاثیری میگذارد که هم برایمان فراموش نشدنی می ماند و هم در عین حال در لایه های ناخودآگاه نقش می افکند.در هردوباره خوانی یک اثر کلاسیک, همواره نکات تازه ای را در مییابیم. هم چنین در نخستین بار مطالعه اثر کلاسیک می تواند برایمان بسیار آشنا و مأنوس بنماید و احساس کنیم که اینها را در جایی باید خوانده باشیم. دیگر آنکه با تکرار بی جای مطالبش, ذهن خواننده را خسته نمیکند. هم چنین از هر دری که سخن بگوید, آثار زمان خویش را حتی اگر نه به طور مستقیم, اما در پس زمینه با خود دارد. از مشخصات دیگر آن است که قدرت تجرید در بینش مسائل انسانی و حیات, مرزهای زمان را در می نوردد و اعتبار و صحت آن حتی بعد از دهه ها و سده ها به درستی خود باقی می مانند. ئ در خواندن ادبیات به طور کلی, مسئله انعطاف در تفسیر و تأویل خود خواننده یک وجه تمایز است در مقایسه با نوشته های استدلالی. ما نمی توانیم در یک کتاب علمی به فرض تفسیر خودمان را از قانون نیوتن و یا جدول مندلیف داشته باشیم. سارتر در «ادبیات چیست» این نکته را به تصادف ماشین شباهت می دهد و این که چگونه سه شاهد تصادف در سه گوشه مختلف, واقعه را به گونه های مختلف تعریف می کنند. همین امر که جای تعبیر باز می ماند به معنای مشارکت بیشتر خواننده در مطالعه است و شاید همین ویژگی ادبیات می تواند منتج به خود گردانی فکری شود. چیزی که نهایتاً می بایست یکی از نتایج مطالعه باشد. زمانی ژید از پروست پرسید که « تا چه اندازه کتاب و ادبیات را باید جدی گرفت» , پروست پاسخ داد: مطالعه را باید بسیار جدی گرفت و در عین حال از ته دل به آن خندید». این پیام دو پهلو را از زبان کسی که تمام عمر را نوشت, باید به چه تعبیر کرد مگر آنکه افراط و اقتدا هرگز به «خود گردانی» اندیشه راه نخواهد برد. داستان از هر دری که سخن بگوید, به هر حال ما را در مرحله ای برتر از تربیت خانواده و مدرسه و یا هر نهاد پیرامون نزدیک قرار می دهد, چرا که در یافتن گوهر تجارب شخصاً نیازموده و شباهت تجارب و احساس های ناشی از آن است که ما را به نوعی فردیت و خود باوری می رساند. ئ به هر جهت داستان نویسی و داستان خوانی عمر بلندی را پشت سر گذاشته اما شاید بتوان گفت که رسوخ وسیع , عمیق و جدی آن در زندگی روشنفکران از قرن نوزده به بعد به گونه ای بوده است که یک فیلسوف قرن هفده شاید هرگز فکرش را هم نمی کرد و امروزه می شنویم که می گویند نویسندگان دولت دوم جامعه هستند. ئ
سرعت زندگی امروزه جریان تند سیلی است که ما را از امروز به فردایمان پرتاب می کند. اما عادت زندگی (به قول سپهری) نمی تواند از یادمان برود. احساس ها از هر نوع و هر رنگ, لایه به لایه بر روی هم می نشینند و حالت و حوصله هر لحظه ما را رقم می زنند و این در حالی است که ما نه وقت و نه توان آن را داریم که دائماً در کار باز شناسی آنها باشیم؛ تا ببینیم که هستیم و که می خواهیم باشیم. غصه امان از چه روست و شادی مان در چه نهفته است. ادبیات و بویژه داستان خوانی این مهم را بر ما ساده تر می سازد. ئ گوهر کلام آنکه دانش ما باید برتر از مجموعه خوانده هامان قرار گیرد و ورق آ خر هر کتاب ورق نخست اندیشه ما شود و این تحولی خواهد بود پایا و نا میرا. تضمین پیدایی نویسندگان و شاعران, اساتید و متفکران و انسانهایی با هر عنوان که بتوانند حرفی تازه برایمان بگویند و راهی بدیع بنمایند, در آن آنی است که کتاب را به زمین می گذاریم و قائم به ذات خویش به اندیشه می ایستیم. ئ

Wednesday, June 20, 2007

سالها پیش از الکسی لوسف فیلسوف و فیلولگ مغضوب وقت شوروی کتابی را به فارسی برمی گرداندم که بخش
بزرگی از آن در باب روشنفکری بود. مهمترین چیزی که از افکار لوسف برای من به یادگار ماند، همانا این نکته بود که روشنفکری امری است بی پایان وهمواره در جریان. لهذا از آن زمان روشنفکری دغدغه جدی فکری من باقی مانده است. د
با خواندن مصاحبه پر تلنگرو جالب آقای دکتر مشایخی در باره امر "روشنفکری" از منظر ایشان، بر آن شدم که چند خطی در اینجا بنویسم. ی
در این مطلب با توجه به اینکه مصاحبه ای بوده است، تاکید و تامل بیشتر بر جنبه های عینی فعالیت روشنفکران ، بویژه در ایران است. من مایلم که یک پرده مجرد تر بروم و بیشتر بر خود امر روشنفکری بایستم. ئ
راستش بسیاری اوقات من به این فکر کرده ام که چه کسی روشنفکر نیست به گمانم روشنفکری نه یک انباشت بزرگ دانسته هاست و نه تسلط بر این یا آن تخصص و حرفه (همانطور که آقای مشایخی به تعریف گرامشی اشاره کرده اند). نه شرکت در یک رویداد فرهنگی است و یا تعلقی ساده به یک قشر اجتماعی-سیاسی ،اگرچه همه اینها می توانند بازتاب روشنفکری باشند. ئ
اینکه روشنفکری همانا در رابطه با جامعه است و در واقع میزان حساسیت به بهروزی انسانها ،به عقیده من ،امری است کاملا پذیرفته شده، ولی در عین حال نیز به شدت وابسته به شخصیت انسانها. ز
اگر بشود پذیرفت که شخصیت ،تبلور یا گره گاه یک نوع قانونمندی یگانه و فردی مناسبات طبیعی، اجتماعی و تاریخی است، روشنفکری در واقع نوع کار کرد این مجموعه است. همانطور که آقای مشایخی به نقل قول از ادوارد سعید می گویند: "به قول ادوارد سعید، روشنفكران از «هنر نمایندگی كردن» یك فلسفه، یك دیدگاه، یك ارزش یا یك جنبش نو برخوردارند. ر"
باز در اینجا می شود روی واژه "نو" تاکید ویژه کرد. از خواص بارز یک روشنفکر درجه انطباق وی با "نو" است و این چیزی نیست که بتوان به سادگی از آن گذشت. ترس از نو و نشناخته به گمانم به پیچ در پیچ های غریزی و طبیعی انسان باز می گردد و همین است که دائم باید مراقبش بود. انسان به راحتی می تواند برای خود یک حوزه آشنا بسازد و برای همیشه در همان گیر کند و از همان محدوده همواره تمامی دنیا را نظاره و بد تر از آن نقد کند. د
به خاطر دارم، روز اولی که در کلاس درس دانشگاه شرکت کردم ،به عنوان دانشجوی هنرها، استادمان از چند نفری پرسید که چگونه از خانه به دانشکده می آیند و سپس پرسید که آیا این مسیر همیشگی آنهاست؟ غرضش این بود که این فاصله را هر روز از مسیر متفاوتی برویم صرفا برای آنکه به پدیده تکرار و عادت غلبه کنیم. این ترسی هست که به گمانم باید در دل هر روشنفکر واقعی باشد. د
بر این گمانم که بخش بزرگی از مکافات های سیاسی ما از همین جا است که نمی توانیم دایره عادت و آشنا و خودی را بشکنیم با این احتساب که ممکن است خوب اشتباه هم بکنیم. چند روز پیش به کنفرانسی رفته بودم که در آن میزها را طوری چیده بودند که هر شش هفت نفر بر گرد یک میز بنشینند و بعد از هر آنتراکت باید جای خود را عوض کرده و به میز دیگری بروند. این را خوب می دیدم هم در خودم و هم در دیگران که نوعی مقاومت وجود داشت. اگرچه نتیجه آن بسیار مثبت بود. ذ
مورد دیگر شهامت شک است که در حقیقت زمانی میسر است که به خود سختگیر باشیم و الا پای رفتارمان چوبین و بی تمکین خواهد شد و نیز روشنفکری در تغییر واقعیت و شهامت در برخورد با نیروی "ایستایی" است ، حال در هر کجا که می خواهد باشد. تقابل با این که "چون تا به حال چنین بوده" پس "دستش نزن که بدتر خواهد شد" حرفی است بسیار ساده اما من شخصا چوب بسیار از آن خورده ام. ئ
و دیگر مهم ، پیوند بی گسست آن با فرهنگ و دموکراسی است. در همین جاست که سر و کله سیاست پیدا می شود و معظلات فکری من در این باب. ئ

به یک معنی می خواهم بگویم که "روشنفکر ماندن" عین قهرمانی است. می شنوم که برخیتان می گویید " خواب بودی؟ عصر قهرمانی مدتها است که به سر آمده. حرف از قهرمانی دیگر خجالت آور است." اما به گمان من وفادار ماندن به تمامی آنچه که من در بالا شمردم قهرمانی هر روزه و هر ساعته است. ئ
با آن که روشنفکری امری است که دائم باید به نوعی مراقب آن بود و با یک قربتا الله که یک زمانی گفته ایم این دشوار را حل نکرده ایم (که اساسا حلی وجود ندارد و پایانی بر آن نیست)، اما از سوی دیگر ویژگی است که یک روشنفکر نباید به آن فکر کند و در قید آن باشد. ئ
: اگر تامل آن را دارید، دوست دارم یک حکایت از شیخ عطار را برایتان بگویم که بی مصداق نیست. می گویند عابدی بود که ماهها در چله نشسته ، به دانه بادامی می ساخت و فقط به عبادت بود. تا اینکه بعد از ماهها ترک دنیا ،روزی متوجه ریش بسیار بلندش شد و از دیدن ریش بلند خویش که نشان گذر زمان بود ، در دل مباهات کرد و کمی به خود غره گشت. در همین آن ندایی از عالم غیب نازل شد که ای بنده خدا تمام اجر عبادتت را با این غرگی به فنا دادی و عبادتت اصیل نبود و قبول نیفتاد. عابد به زاری افتاد و از پشیمانی به سر و رویش می زد و ریشش را می کند که تمام عبادتش را به باد داده بود. ندای دیگری از عالم غیب آمد که هنوز درست را نیاموختی. تو فقط در بند ریش خود هستی. ریش را رها کن تا رستگار شوی.. غرض آنکه رستگاری در روشنفکری همانا بی پیرایگی است و اینکه روشنفکر دائم در بند ریش روشنفکری خود نباشد و بسان هوا تنفسش کند. در فکر جمع کردن نمره های بیست و کارت آفرین نباشد. ئ
در همین جا تمامش می کنم. یک بار متن را خواندم و کمی نصیحت گونه به نظرم آمد اما غرض این نبوده. بی آنکه خواسته باشم سوزنی به کسی بزنم، جوالدوزی به خودم زدم در حضور شما. شما هم اگر صلاح دیدید همین جوالدوز را به خود بزنید وبرای آنکه دست خالی ازاینجا نروید یک سئوال بدرقه راهتان می کنم: ئ

آیا روشنفکر می تواند سیاستمدار باشد و آیا یک سیاستمدار الزاما روشنفکر است؟


مشتاق شنیدنتان هستم و سپاس از منتی که گذاشتید و این مطلب را خواندید


نوشین